Lilypie Fifth Birthday tickersLilypie Third Birthday tickers فرشته های من
 

فرشته های من

اینجا رو برای نوشتن خاطرات فرشته های کوچکم درست کردم .به امید آنکه بخوانند و بدانند که مادرشان عاشقانه دوستشان داشته ودارد.

 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  

این بار سوم است که دارم این پست را می نویسم.دو مرتبه نوشتم و پاک کردم .نمی دانم از کجا شروع کنم مسئله این است.ولی این بار اهمیتی نمی دهم به خوب یا بد شدن نوشته ام آنچه بیاید خوش آید.

مدت ها بود که دلم تئاتر می خواست.یک تئاتر درست و درمان .اما فرصتش پیش نمی آمد و از آن مهم تر همراه خوبی هم نبود تا دل به دلم دهد و به دیدن تئاتر مورد علاقه ام بیاید این بود که تقریبا داشتم بی خیال می شدم.تا اینکه باخبر شدم کانون پرورش فکری تئاتر خوبی  برای بچه ها روی صحنه دارد به اسم خاله مرجان وخروس که حسین محب اهری بازی می کند و مریم جعفری (اگر اشتباه نکنم همسر فرهاد آییش)کارگردان است .خیلی علاقه مند شدم ریحانه را برای دیدن تئاتر ببرم  ولی هر بار که تصمیم می گرفتم موضوعی پیش می آمد و تئاتر لغو می شد تا اینکه بالاخره کلیه کاینات با ما همکاری کردند و پنج شنبه ای شد و امیر حسین خوابید و مهمان نیامدو علی پیشنهاد داد که ریحانه را به تئاتر ببریم البته یک نفرمان چراکه پسر کوچولو مریض است و خواب است و اصلا اهل نشستن و یک ساعت تئاتر دیدن نیست.من که تب تئاترم هنوز کاملا فروکش نکرده بود دوست داشتم من بروم و با خودم می گفتم که کاچی بهتر از هیچی حالا هملت نشد می رویم خاله مرجان و خروس!!

الحق که نمایش زیبایی بود.ریحانه هم خیلی خیلی خوشش آمد طوری که می گفت سانس بعدی هم بمانیم.کارگردان مریم جعفری بود(همسر فرهاد آییش) به افتخار حسین محب اهری ساخته شده بود که خودش هم بازی می کرد.خیلی از هنرمندان هم آمده بودند.تجربه ی خیلی خوب و شیرینی بود.تصمیم دارم هر بار که کانون تئاتر جدیدی داشت برویم.البته اگر به این خوبی باشند.

دو هفته بعد از تئاتر دیدن ما مهد ریحانه هم هوس تئاتر کرد و بچه ها را بردند فرهنگسرای فردوس تئاتر شتر گاو پلنگی که ریحانه اصلا خوشش نیامده بود و می گفت بیا دوباره بریم خاله مرجان و خروس رو ببینیم!!

مربی مهد ریحانه  عوض شده و با این تغییر روز به روز شاهد تغییرات مثبت بیشتری در دخترکوچکم هستم.خلاقیتش روز به روز بیشترو بیشتر میشود و تخیلاتش قوی تر می شود طوری که موقع خواب دامن جدید طراحی می کند و در مورد طرحش با من صحبت می کند و قول می دهد که فردا برایم درست کند.

دیروز روی دیوار اتاقش چند دایره سیاه توپر دیدم و یک مستطیل عمودی زیر ان که بالای کابینت های اسباب بازی  کشیده می پرسم که این چیه رو دیوار ؟جواب می دهد که"

عزیزمن خوب معلومه دیگه این دود کشه اینا هم دودهایی که از توش در اومده آخه این جا مثلا آشپزخونه است آشپزی می کنم باید دودش بره بیرون با نه!

هفته ی گذشته داشت رنگ انگشتی بازی می کرد به قول خودش البته.در حمام را بسته بود و فقط صدای آواز خواندنش می امد یک ربع بعد آمدو گفت مامان بیا ببین چه نقاشی کشیدم برات.رفتم و از هنر دست این کوچولوی چهار ساله مسرور شدم.به اسمان رفتم باور کنید به حدی زیبا بود این اثر هنری که دلم می خواست هیچ وقت از روی دیوار حمام پاک نشود.یک مزرعه بود با پرچین وحصارو خانه ودرخت و چمن و آسمان و پرنده.یک مزرعه ی کامل .عکس گرفتم اگر وقت شود حتما می گذارم ببینید.

یک ساعت بعد ریحانه که فهمیده بود من از نقاشی اش خیلی خوشم امده می گفت:ببین مامان اگه بستنی ندی بهم نقاشیم رو پاک می کنم.!!

حرف نگفته زیاد دارم.از امیرحسین باید یک پست مفصل بنویسم از شیرین کاری ها و شیطنت هایش ولی هنوز دست و دلم نمی رود.هنوز غم انار کوچک روی دلم سنگینی می کند.این پست را هم به زور نوشتم چون مدت ها بود که وبم خاک می خورد برای سلامتی همه ی فرشته های زمینی دعا می کنم همیشه.

 

 


کلمات کلیدی:
مامان جون کاغذی
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠  

پسر کوچولوی نازنازی ما به هواپیما میگه مامان دون(مامان جون).می دونید چرا؟

چون هر بار خواستیم سوار هواپیما بشیم و بریم شیراز گفتیم بریم مامان جون.

کاغذ رو به من میده و میگه مامان دون دلس (درست)کن.من اول نفهمیدم چی میگه اما این قدر تلاش کردو ادای هواپیما و صداش رو در آورد که فهمیدم منظورش چیه و از کجا آب می خوره.

 

یادم باشه برای ذهن کوچولوش واضح تر همه چیز رو توضیح بدم تا این طور سردرگم نشه.


کلمات کلیدی:
بازی رو بچسب دنیا دوروزه
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠  

امیر حسین مشغول بازی با یک کیسه پلاستیک  بزرگه وکلی ذوق می کنه و حسابی با تکون دادنش به این طرف و اون طرف ودر آوردن صداش بهش خوش میگذره که یک دفعه سرش می خوره به گوشه ی میز و گریه می کنه و میاد تو بغل من.در همون لحظه ریحانه یک سوال خیلی خیلی مهم (اخر همین پست میگم سوالش چی بود)براش پیش اومده و من دارم براش توضیح میدم و فقط می تونمن سر امیر رو نوازش کنم و یک بوسش کنم چون در غیر این صورت حسابی به دختر خانم ناز نازی بر می خورد.

امیر حسین همچنان مشغول گریه کردنه و وقتی می بینه مامانش گرم صحبته و بازی جذابش اونجا افتاده وسط گریه یک دفعه به صورت من نگاه می کنه و میگه :مامان حوبه دیده بسه(یعنی خوب شدم دیگه گریه بسه) و می خنده و می دوه دنبال پلاستیکشنیشخند یک عالمه خندیدیم و خستگیمون در رفت.مرسی کوچولوی بانمک من.

سوال ریحانه اینه که چرا بچه ها توشکم بابا ها بزرگ نمیشن بعد دنیا بیان .چشمک


کلمات کلیدی: