این بار سوم است که دارم این پست را می نویسم.دو مرتبه نوشتم و پاک کردم .نمی دانم از کجا شروع کنم مسئله این است.ولی این بار اهمیتی نمی دهم به خوب یا بد شدن نوشته ام آنچه بیاید خوش آید.
مدت ها بود که دلم تئاتر می خواست.یک تئاتر درست و درمان .اما فرصتش پیش نمی آمد و از آن مهم تر همراه خوبی هم نبود تا دل به دلم دهد و به دیدن تئاتر مورد علاقه ام بیاید این بود که تقریبا داشتم بی خیال می شدم.تا اینکه باخبر شدم کانون پرورش فکری تئاتر خوبی برای بچه ها روی صحنه دارد به اسم خاله مرجان وخروس که حسین محب اهری بازی می کند و مریم جعفری (اگر اشتباه نکنم همسر فرهاد آییش)کارگردان است .خیلی علاقه مند شدم ریحانه را برای دیدن تئاتر ببرم ولی هر بار که تصمیم می گرفتم موضوعی پیش می آمد و تئاتر لغو می شد تا اینکه بالاخره کلیه کاینات با ما همکاری کردند و پنج شنبه ای شد و امیر حسین خوابید و مهمان نیامدو علی پیشنهاد داد که ریحانه را به تئاتر ببریم البته یک نفرمان چراکه پسر کوچولو مریض است و خواب است و اصلا اهل نشستن و یک ساعت تئاتر دیدن نیست.من که تب تئاترم هنوز کاملا فروکش نکرده بود دوست داشتم من بروم و با خودم می گفتم که کاچی بهتر از هیچی حالا هملت نشد می رویم خاله مرجان و خروس!!
الحق که نمایش زیبایی بود.ریحانه هم خیلی خیلی خوشش آمد طوری که می گفت سانس بعدی هم بمانیم.کارگردان مریم جعفری بود(همسر فرهاد آییش) به افتخار حسین محب اهری ساخته شده بود که خودش هم بازی می کرد.خیلی از هنرمندان هم آمده بودند.تجربه ی خیلی خوب و شیرینی بود.تصمیم دارم هر بار که کانون تئاتر جدیدی داشت برویم.البته اگر به این خوبی باشند.
دو هفته بعد از تئاتر دیدن ما مهد ریحانه هم هوس تئاتر کرد و بچه ها را بردند فرهنگسرای فردوس تئاتر شتر گاو پلنگی که ریحانه اصلا خوشش نیامده بود و می گفت بیا دوباره بریم خاله مرجان و خروس رو ببینیم!!
مربی مهد ریحانه عوض شده و با این تغییر روز به روز شاهد تغییرات مثبت بیشتری در دخترکوچکم هستم.خلاقیتش روز به روز بیشترو بیشتر میشود و تخیلاتش قوی تر می شود طوری که موقع خواب دامن جدید طراحی می کند و در مورد طرحش با من صحبت می کند و قول می دهد که فردا برایم درست کند.
دیروز روی دیوار اتاقش چند دایره سیاه توپر دیدم و یک مستطیل عمودی زیر ان که بالای کابینت های اسباب بازی کشیده می پرسم که این چیه رو دیوار ؟جواب می دهد که"
عزیزمن خوب معلومه دیگه این دود کشه اینا هم دودهایی که از توش در اومده آخه این جا مثلا آشپزخونه است آشپزی می کنم باید دودش بره بیرون با نه!
هفته ی گذشته داشت رنگ انگشتی بازی می کرد به قول خودش البته.در حمام را بسته بود و فقط صدای آواز خواندنش می امد یک ربع بعد آمدو گفت مامان بیا ببین چه نقاشی کشیدم برات.رفتم و از هنر دست این کوچولوی چهار ساله مسرور شدم.به اسمان رفتم باور کنید به حدی زیبا بود این اثر هنری که دلم می خواست هیچ وقت از روی دیوار حمام پاک نشود.یک مزرعه بود با پرچین وحصارو خانه ودرخت و چمن و آسمان و پرنده.یک مزرعه ی کامل .عکس گرفتم اگر وقت شود حتما می گذارم ببینید.
یک ساعت بعد ریحانه که فهمیده بود من از نقاشی اش خیلی خوشم امده می گفت:ببین مامان اگه بستنی ندی بهم نقاشیم رو پاک می کنم.!!
حرف نگفته زیاد دارم.از امیرحسین باید یک پست مفصل بنویسم از شیرین کاری ها و شیطنت هایش ولی هنوز دست و دلم نمی رود.هنوز غم انار کوچک روی دلم سنگینی می کند.این پست را هم به زور نوشتم چون مدت ها بود که وبم خاک می خورد برای سلامتی همه ی فرشته های زمینی دعا می کنم همیشه.